على اكبر دهخدا

892

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . زبان بسته بايد گشاده دو دست * ( گشاده شد آنكس كه او لب ببست . . . ) سعدى . رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود . زبان بسته بهتر كه گويا بشر * ( بهايم خموشند و گويا بشر . . . ) سعدى رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . زبان بسيار بر باد داده است * زبان سر را عدوى خانه‌زاده است . وحشى . رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود . زبان بند گردن به صد قيد و بند * بسى به ز گفتار ناسودمند . امير خسرو . زبان ترجمان دل است . زبان چرب گويا و دل پر دروغ * بر مرد دانا نگيرد فروغ . فردوسى . رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود . زبان چيره گردد چو شد دست چير . * ( توان گفت بد با زبان دلير . . . بهو گفت با بسته دشمن به پيش * سخن گفتن آسان بود كم و بيش . . . ) اسدى . در زندان شير شرزه را بتوان زد . مسعود سعد . زده را توان زد . زبان خر را خلج داند . بمزاح . اين دو كس بخو و خلق يكديگر آشنا باشند . زبان خلق تازيانهء خداست « 1 » . شهرتهاى سوء كيفر و باد افراه اعمال زشت است . آنچه را مردم خواهند حاكى از ارادهء حق تعالى است . زبان خوش مار را از سوراخ بيرون آورد . تمثل : درشتى ز كس نشنود نرم‌گوى * سخن تا توانى بآزرم گوى . فردوسى . كه تندى و تيزى نيايد به كار * به نرمى برآيد ز سوراخ مار . فردوسى . خوب گوئى اى پسر بيرون برد * از ميان ابروى دشمنت چين . ناصر خسرو . از درستى نايد اين‌جا هيچ‌كار * هم به نرمى سر كند از غار مار . مولوى . و به زبان لطف مار را از سوراخ بيرون آورد . مرزبان‌نامه . نظير : بشيرين زبان دل مردم پير گردد جوان . فردوسى . چرب سخنى دوم جادوئيست . از قابوسنامه . بشيرين زبانى و لطف و خوشى * توانى كه پيلى بموئى كشى . سعدى . ز بدخواه و از مردم كينه‌كش * توان دوست كردن بگفتار خوش . اسدى . به نرمى چو كارى توان برد پيش * درشتى مجوئيد ز اندازه بيش . سر خصم اگر بشكند مشت تو * شود نيز آزرده انگشت تو . اسدى .

--> ( 1 ) Vox populi voxDei .